جمال الدين محمد الخوانساري

573

شرح آقا جمال خوانسارى بر غرر الحكم ودرر الكلم ( فارسي )

بس است تبذير إسراف ، يعنى بس است در اسراف بودن تبذير كردن كه اسرافيست ، يا اسرافى كه در آن باشد هر چند اسراف ديگر نشود ، و « تبذير » و « اسراف » هر دو بيك معنى مستعمل مىشود كه خرج كردن زيادة بر اندازه باشد وظاهر اينست كه در اينجا مراد به « تبذير » زيادة از ميانه روى خرج كردنست ، وبه « اسراف » أعمّ از آن واز صرف - كردن مال در آنچه سزاوار نباشد مثل حرامها وبعبث . 7026 كفى بالحلم وقارا . بس است حلم وقار ، يعنى بس است در وقار داشتن آدمي حلم كه وقاريست يا وقارى كه از آن حاصل شود ، ومراد به « وقار » سنگينى واطمينان وآرام است ومراد اينست كه در آن كافيست حلم وبردبارى يعنى فروخوردن خشم واز جابر نيامدن بسبب آن وبا وجود آن حاجت بوقار ديگر نيست . 7027 كفى بالسّفه عارا . بس است سفه عار يعنى بس است از براي عيب وعار سفه كه عاريست يا عار آن وبا وجود آن عيب وعار ديگر در كار نيست ، و « سفه » بمعنى نادانيست وكمي حلم يا بىحلمى وهر يك در اينجا مناسب است . 7028 كفى بالقرآن داعيا . بس است قرآن خواننده يعنى بس است در خواندن مردم براه راست قرآن مجيد كه خواننده است مردم را بآن . 7029 كفى بالشّيب ناعيا . بس است شيب يعنى موى سفيد يا پيرى خبر دهنده بمرگ ، يعنى در خبر دادن مردم بآن وآگاه كردن ايشان بآن كافيست شيب وحاجت نيست به خبر دهندهء ديگر ، آدمي اگر پيشتر غافل شده باشد البتة بايد كه بآن آگاه شود وتهيهء آن بگيرد .